تبليغاتX
سرک


سرک

رفتم کنکور دادم ولی نمیدونم چرا برعکس کنکور کارشناسی کلی وقت اضافه آوردم و بیکار نشستم،چقد این بیکاری بده وقتی دیگه چیزی نداری واسه نوشتن ،هرچی میتونستم نوشتم و منتظر شدم مراقب اعلام کنه که برگه هارو بدید .... وای که چقد دیر میگذره...

خدا جونم هرچی بلد بودم تا حالا تو برگه امتحان این سطحت نوشتم تا درستارو به غلط عوضشون نکردم خودت از زیر دستم بکش این برگه رو،..... یا صبر منتظر موندنش رو هم به من هم به اونایی که تو هر سطحی از امتحانات منتظر تموم شدن وقت امتحان و اعلام نتیجه هستن بده

پ ن:دلتنگ خیلیاتون هستم حتی شنیدن صداتون....فهیمه،فاطمه،محیا،مژگان،آیداو..

پ ن2:سارای عزیزم بالاخره رفت سر خونش ولی فوت پدربزرگش باعث شد که من فردای عروسیش بین دو راهی گیر بکنم که آیا تسلیت بگم یا نه؟!.... که در نهایت دلم نیومد به دوست مهربونم یه روز بعد عروسیش تسلیت بگم

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 18:30 توسط زهرا|

احتمال زیاد اکثرتون که همسن و سال منید تو بچگیاتون کتاب آلیس در سرزمین عجایب رو خوندید...یادتونه که آلیس توی یه تالار بزرگ بود که توش پر از در بود و هر در رو که باز میکرد وارد یه دنیای عجیب میشد...تو هر اتاق یه اتفاقی براش میفتاد،مسائلی که تا حالا باهاشون روبرو نشده بود و نمیدونست پشت هر دری چه خبره....

حالا اینم حکایت ماهاست،توی هر دوره ای از زندگیمون یکی از این درها برامون باز میشه که نمیدونیم بعد از ورود بهش چه اتفاقایی پیش رومونه...تازگیا یکی از همین درها واسه من باز شد و وارد یه دنیای ناآشنا و جدید ولی دوست داشتنی شدم... یکی وارد زندگیم شده که قراره از این به بعد همه درهارو با هم باز کنیم و ببینیم پشتش چه خبره.... هر وقتم که با یه چیز ناخوشایند روبرو بشیم به همدیگه آرامش بدیم....

یکی از تفاوت های ما با آلیس اینه که همچین تنها هم نیستیم و یکی اون بالا مراقبمونه،فقط کافیه بهش ایمان داشته باشیم....

با ایمان به خدا و با اعتماد به همدیگه شروع میکنیم و یکی از این درهارو باز میکنیم...


نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 18:23 توسط زهرا|

وقتی اومدم فکر میکردم چقد طولانیه روزایی که باید پشت اون صندلیا یا توی حیاط این دانشگاه بگذرونیم.ولی تموم شد بالاخره این چهار سال تموم شد...

این چهار سالی که پر بود از ساعت های آروم (مثل وقتای کلاسی که توی کتابخونه می گذشت)  یا پر استرس(احتمالا شما هم مثل من اولین نمونه روزهای امتحان اومد تو ذهنتون)،

قشنگ(بودن در کنار دوستام.....) یا تلخ(دیدن پیکر یه استاد خوب بالای دست بچه هایی که شاید حتی باهاش یه کلاس هم نداشتن ولی ناراحتیشونو با تموم وجود حس میکردی)،

پر امید(دیدن موفقیت دوستام) یا نا امید کننده(خیلیه و احتمالا بهتر از من میدونید)،

خسته کننده(گذروندن ثانیه ها در کلاس برخی اساتید) یا مهیج(تمام شلوغیای حیاط که نمیدونم چرا بیشتر اوایل ترم شاهدش بودیم!!)

چهار سال به یاد موندنی که گره خورد با آیدا فرخ زاده، محیا شاه محمدی،فرزانه شریفی،مژگان خدابنده،فاطمه حافظی،مریم موسوی،منصوره ایزدی نژاد،محدثه نجف زاده،زهره شهرابی،راضیه سلیمانی،الهام نداف،حسنیه شبیری،زهره ابراهیمی،سحر جمشیدی،سمیه طهماسیان،آزاده محمدی،مریم یارمطاقلو،راضیه رزمیان،زهرا نوری،مینوخان بابایی،مریم آمنی،انسیه فرهمندزاد،مهسا رمضانی،سمیرا بختیار،آقای دهقان،آقای شیرزاده و آقای مستقیمی و خیلیای دیگتون که به همین اندازه خوب بودید و هم ورودیم نبودید  و موندنیش کردید... لحظه لحظه هاش به خاطرم میمونه...

این پست رو نوشتم تا اگه یه زمانی مشکلات زندگی انقد بهمون هجوم آورد که یادمون رفت حتی اسمای همدیگه، باشه که یادمون بیاره این روزای قشنگو و حیفه نگم استادایی رو که سعی می کردیم ازشون یاد بگیریم: خنده های دکتر افخمی،مامان بودن دکتر بروجردی،متانت دکتر مهدیزاده،ادب دکتر پاکدهی،آرامش دکتر جولا،جدیت دکتر کیا(که سیبیلاشون دو چندانش میکرد!!!)،سواد دکتر نقیب السادات،شعرای دکتر سعیدی!!!.. و خیلیای دیگه که ساعت هایی رو سر کلاساشون گذروندیم...

هرچی بود وهر جور گذشت میدونم دلم،دلمون برای ثانیه ثانیه هاش تنگ میشه،حتی تویی که ثانیه شماری میکردی واسه تموم شدنش.بهت قول میدم دلت لک میزنه واسه یک ثانیه بودن سر کلاس  حتی دکتر سعیدی،واسه صف های طولانی سلف که انقد حرف میزدیم نمیفهمیدیم چه جوری میگذره،،واسه خوردن چایی وسط حیاط تو سرمای زمستون،واسه حرف زدنامون سر کلاس،واسه بی حوصلگی همیشگی مسئولای آموزش باهامون به خصوص موعد انتخاب واحد،واسه دوستیهامون،واسه با هم بودنامون،واسه استادامون...

دیگه بعد از این فقط یه خاطره میشه مسیر ده دقیقه ای خونه تا دانشگاه که این آخریا از تکرارش خسته شده بودم،دیدن روی خیلیاتون ،بودن سر کلاسای استادایی مثل دکتر مختاریان که دوست نداشتی حتی پلک بزنی که نکنه یه کلمه رو از دست بدی حرفایی که تجربه چندین ساله پشتش بود،اندک کامپیوتر سایت و متقاضیان انبوهش،آرامش بیش از اندازه کتابخونه موقع امتحانا و درمقابلش ازدحام دانشجوها توی پارک...

در آخر این چهار سال میمونه یه خداحافظی که یا یاد خوش همراشه یا یاد بد،اگه خوشه که خداروشکر ولی اگه بده میمونه یه حلالیت،اگه تو این با هم بودنامون کاری یا حرفی ناخواسته باعث رنجش هر کدومتون شده لطفا حلال کنید......

دلم برای همتون تنگ میشه و اینکه:

       خوشبختیت آرزومه

                                 حتی با من نباشی

                                                            حتی از خاطره هام جدا شی...



نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 1:59 توسط زهرا|

چند وقتیه با دلیل و بی دلیل همش به این فک میکنم که اگه زندگیامون تو این دنیا واسه همه یه اندازه بود چه شکلی میشد؟!!...

مثلا خدا یه سنیو در نظر میگرفت که همه با هر شرایطی تو اون زمان از دنیا میرفتن نه حتی یک ثانیه زودتر و دیرتر...به نظرم اینجوری اضطراب این بنی آدم واسه زندگی خیلی کمتر میشد،هم واسه خودمون و هم واسه اطرافیانمون...مث شخصیت اول فیلما که خیالمون راحته حالا حالاها نمیمیرن!!فرگزمپل سن مرگ واسه همه آدما با ارفاق 100 سال قید میشد اونوقت مارو میفرستادن پایین و میگفتن: "این گوی و این میدان...!!!"
با حسابی که پیش خودم کردم دیدم آدما از این سه حالت خارج نیستن:

دسته اول : این دسته ظاهرا از همه عاقل ترن و از بدو نزول به دنیا حواسشون به بالا و حساب کتابم هست و تو این یه قرن هی خوبی جمع میکنن میریزن تو کیسشون و هیچی و هیچ کسی هم نمیتونه اغفالشون کنه!!..

دسته دوم : اینا ذهنشون با حساب کتابه،میگن چه کاریه همه صد سالو زحمت خوبی بدیم نصفشو واسه خودمون حال میکنیم نصف بقیشم میریم جبران این نصفه اول!!..

دسته سوم : این دسته سوم دیگه کلا راحتن (البته احتمالا فقط تو این دنیا!!)،تکیه کلام رایجشون هم: "بابا بی خیال"...

البته یه دسته چهارمیم هست که از ترکیب این سه دسته به وجود میاد و اونم حال اوناییه که میدونن شخصیت اوله حالا حالاها هست ولی بازم استرس دارن!!یه دوره بی خیالن و یه دوره کیسه به دست و هی این سیر تکرار میشه ولی هر چی به شماره صد نزدیکتر میشن زمان کیسه به دستیشون طولانی تر میشه...

خارج از این دسته بندیا بزرگترین حسن اینکار اینه که آدما واسه مرگشونم میتونستن برنامه ریزی کنن و از بقیه حلالیت بگیرن و اینکه همدیگرو با مرگمون شوکه نمیکردیم...

پ ن۱:شما اگه دسته دیگه ای به ذهنتون رسید بگید،حداقل پیش خودمون کارشناسیش کنیم بعد بریم پیش خدا مطرح کنیم... شما چی میگید؟!!!...
پ ن۲: اینارو لطف کردید و خوندید.ممنون ولی اینم باید بگم که اینا توهمی بود که به سرم زد.نشه مثل شکایت از این سریالای تلویزیون!!!!!!!!

پ ن۳:اینجور که بوش میاد دو تا از دوستای خوب دارن جدا میشن،واسه همشون، نه، واسه همتون آرزوی عاقبت به خیری دارم با بهترین آرزوها...

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 18:43 توسط زهرا|

سال ها پیش،تو یه شهری کنار دریا که مردمی همدل و همزبون داشت یه روز آسمون شکافته شد و یه موجودی شبیه انسان ازش افتاد روی زمین..بهش میگفتن تافته جدا چون با وجود شباهت ظاهریش به مردم اون شهر خیلی باهاشون فرق داشت...

اولین تفاوتش توی چشماش بود و نوع نگاهش،چون از آسمون اومده بود انگار علاقه زیادیم بهش داشت و میخواست به همه یه جوری حالی کنی که من با شما فرق دارم به خاطر همینم نوک دماغش همیشه آسمونو نشون میداد و هیچ وقت نمیتونست مردم شهرو به خوبی ببینه چون اونارو از بالا میدید...

ولی بزرگترین فرقش با مردم اون شهر توی زبونش بود.هیچکس نمیدونست چرا با وجود محبتی که زمینی ها بهش میکردن وقتی تافته جدا بهشون میرسید زبونش به یه چاقوی برنده تبدیل میشد و قلبشونو تیکه تیکه میکرد...

نتیجه همه اینا ،این شد که همه اهالی ازش میترسیدن و تا میدیدنش ازش فرار میکردن...

همه از این شرایط خسته شدن دنبال راه حل بودن که پیر اون شهر برای برگشتن امنیت پیشنهادی داد و گفت: برای اینکه از شرش راحت بشیم من جزیره ای میشناسم که هیچ کس نمیدونه کجاست به خاطر همینم هیچکس توش نیست..ما میبریمش توی جزیره و هر چیزی رو هم که فکر میکنیم میتونه باهاش برگرده ازش دور میکنیم...

همه از این نظر خوششون اومد و قرار شد فردا اونو به یه بهانه اونجا ببرن...اونا تافته جدارو به اون جزیره بردن و همونجا رهاش کردن و برگشتن.

تافته وقتی فهمید که بقیه رفتن اول خوشحال شد که تو جزیره تنهاس و دیگه زمینی هارو نمیبینه ولی بعد از چند سال دلش واسشون تنگ شد واسه مهربونیاشون و خواست که برگرده،دیگه طاقت تنهاییرو نداشت..ولی دیگه نمیشد کاریش کرد چون نه دیگه راهی به شهر داشت و نه دیگه زبون زمینیارو بلد بود...

تافته جدا توی اون جزیره تنها موند و بعد از سال ها که زمینیا اومدن بهش سر بزنن با جنازش روبرو شدن و با تمام اذیتاش مثل یه دوست واسش مراسم گرفتن و توی زمین دفنش کردن...!!

 

پ ن:ته ته دل شکستن فقط تنهاییه،فقط!!

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 1:1 توسط زهرا|

 تا حالا شده تو فصل زمستون، تو یه شب بارونی منتظر تاکسی باشی؟!

تو این شب تعداد کسایی که میخوان به مقصد برسن از همه شبا بیشتره و وقتی ماشینی می ایسته هجوم در راه موندس که به سمتش میره و هر کی سعی میکنه جا نمونه، دوست داره زودتر برسه خونش و از گرمای خونش لذت ببره.ولی وقتی سوار میشی دیگه خیالت راحته که داری به خونه میرسی و خوشحال میشی وقتی از گرمای بخاری ماشین سرمای هوا داره از تنت میره...

خدا توی این سه شبی که یکیش گذشت تاکسیاشو واسمون فرستاده روی زمین که تو راه خیس نشیم و راحت برسیم به مقصد... بدو جا نمونی..

خودش میدونه با گناه سردمون شده و بدون اینکه چیزی بگیم با بخشش خودش گرما رو بهمون برمیگردونه پس تو فقط ...بدو جا نمونی..

 

پ ن: از همتون التماس دعا دارم.
نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 17:27 توسط زهرا|

نه اشتباه نکنید اینی که این بالا خوندید به هیچ کدوم از زبان های بیگانه دنیا نیست.به عبارتی مید این ایران خودمون و اگه ریزتر بخوام بگم مید این گیلانه عزیزه..!!

شنیدن این جمله واسه ساکنین گیلان زمین وقتی وارد بازارهای این منطقه میشن تکراری شده و به عبارتی با تمام بازارهای گیلان اعم از هفتگی و دائمی عجین شده و گره خورده. وارد بازارهاش که میشی این جملس که با حالت های مختلف از دهن آدم های مختلفی که هر کودوم سعی دارن توجه مردمی که از جلوشون رد میشن رو به خودشون جلب کنن شنیده میشه...

اما این جمله شاید برای کسایی که هیچ آشنایی به این گویش ندارن یا حداقل آشنایی کمی دارن موقع تردد توی بازار جدید و شاید عجیب باشه.وقتی مثلا یه میوه فروش با گفتن تره اوچین،تره اوچین توجه یه تهرانیو به خودش جلب میکنه و اونم بیشتر برای فهمیدن معنی این جمله که اون روز به اندازه تمام عمرش شنیده جلو میره و فروشنده با دادن کیسه پلاستیک بهش و تکرار این جمله بهش حالی میکنه که یعنی:  سوا کن،جدا کن...

و اون تهرانیم که انگار بهش گفتن یکی از باغ های میوه مال تو برو هر چی دلت میخواد از هر جا خواستی بچین شروع میکنه به جمع کردن هر چی میوه خوبه،بدون اینکه هیچ نگاهی روش سنگینی کنه یا اینکه بخواد بهش چشم غره بره!!!

چی میشد اگه روز ازل خدا تمام اتفاقات خوب و بد رو در هم میذاشت و بهمون میگفت: بنده من!         تره اوچین!!

اونوقت ما هم بهترین اتفاقارو با بهترین آدما تو بهترین زمان ها انتخاب میکردیم و به خدا میگفتیم: خدای خوب دستت درد نکنه،اینو بکش بی زحمت..!!

فقط یه مشکل اینجا هست که میترسم اتفاقای خوب به همه نرسه و سر بعضیا بی کلاه بمونه...!!

باشه عیب نداره خدا،واسه تنوع نفری چند تا از اون اتفاقای بدم برمیداریم که هم به همه برسه هم اینکه تهش چیزی نمونه...!!!!

 

پ ن1:با پوزش از محضر مبارک پروردگار عزیز.خدا میبینی؟!واقعا که چه بنده های ناشکری هستیم..!!

پ ن2:با همه اینا من بعید میدونم راضی میرفتیم،اگه ماییم که چونه زدن آخرشم پیش خدا داشتیم!

نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 13:38 توسط زهرا|

چندی پیش(این چندی پیش برمیگرده به اواخر تیر که یک ماه از آمدن آلبالو به بازار گذشته بود) همراه مادر محترمه به قصد خرید میوه به یکی از حاجی ارزونی های محل (بشنو ارزون و باور نکن) روانه شدیم.اینجانب در حال وارسی میوه ها بودم که صدای غرولند پیرزنی منو متوجه خودش کرد.سرمو بالا آوردم تا نگاش کنم و از روی کنجکاوی همیشگی اینجانب به دنبال علت ناراحتیش بودم.همین جور که داشت بی هدف به در و دیوار و هوا غر میزد و منم نگاش میکردم یهو متوجه من شد و خوشحال از اینکه یه هم صحبت یا یه هم درد پیدا کرده شروع به ادامه دردو دلش کرد، منتها این بار هدف دار، و آن هدف ظاهرا اینجانب بودم،منم که دلم واسه پیرزن سوخته بود و البته  از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که این تنها دلیلش نبود و میخواستم سر از ماجرا در بیاورم!!!

خلاصه پیرزن شروع کرد که این چه وضعیه؟!! چرا انقد قیمت آلبالوها بالاست؟!! یعنی ما سالی یه بار یه آلبالوپلو نمیتونیم بخوریم؟!! یه ذره بخوای بگیری قیمتش میشه خداتومن!!....پیرزن همینجور ادامه میداد و منم به نشانه همدردی سرم رو تکون میدادم وقتی صحبت هاش تموم شد و ساکت شد با خودم گفتم زشته الان حرفی نزنم بذار یه چیز بگم که فکر نکنه هیچی حالیم نیست و از اونجا که آلبالو تازه تو بازار به چشمم اومده بود بهش گفتم : عیب نداره اولشه یه کم بگذره قیمتش کمتر میشه!!

پیرزن تا حرف منو شنید نگاه عاقل اندر سفیهی (در این لحظه بود که با نگاهی که به من کرد از حرفم پشیمون شدم) بهم کرد و با تعجب گفت : تازه اومده؟!! نه بابا خیلی وقته تو بازاره!

منم که خود را در وضعیت کنف شدگی میدیدم و برای اینکه پیرزن بیش از این از بنده نا امید نشه سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و سکوت کردم...

نتیجه گیری  : آلبالو باید از اواخر تیر به بازار بیاد تا آدمایی مثل اینجانب حس کنف شدن بهشون دست نده!!!


پ ن: این حکایت خیلی از ماهاس که هر روز و هر روز به یه شکلی تکرارش میکنیم.آقا جان نمیدونی،بلد نیستی،خبر نداری هیچی نگو... سرتو نمیزنن که....از ضایعیش بهتره که...والّا
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 17:23 توسط زهرا|

با احتساب سال هایی که متوجه نبودم الان بیست و یکمین سالیه که مهمون خدا هستم و سر سفرش میشینم...خدا ممنون...

یادش بخیر سال های اولی که واسه سحری بلند میشدیم(من و داداشم)از ترس اینکه خوابمون نپره تمام سحریو چشم بسته میخوردیم.و شما تصور کنید که مامان و بابا چقد خودشونو کنترل میکردن که از دیدن این صحنه خندشون نگیره!!!

یک سال دیگه هم خدا به ما فرصت داد تا مهمون سفره پر برکتش باشیم که هر چی دلمون خواست از سر سفرش برداریم. خودش گفته کم نخواید،خودش گفته این ماه رفت و چیزایی که میخواستی نگفتی ول معطلی!!

چند ساله که سر سفره سحر و افطاری ما یه نفر دیگه هم هست و اون کسی جز دبیرکل حافظ منافع محمد1،مادربزرگ گرام بنده نیست.خوشحالیم که بازم با وجودش سفرمونو پر برکت میکنه...خدا ممنون...

خدایا فرصت استفاده از این ماهو به همه ما بده...

پ ن1:لازم به ذکر است که محمد همان برادر اینجانب است

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 13:25 توسط زهرا|

ریاست محترم دل های فرزندان

پدر و مادر عزیز

احتراما به استحضار میرساند به موجب اضافه شدن نقش پدر و مادری بر نقش های شما خدای متعال فرزندی به شما عطا کرده که امید است مایه مسرت و دلگرمی شما عزیزان در مراحل زندگی باشد.

به همین منظور از شما برای حمایت از این موجود ضعیف دعوت به عمل می آید.باشد که موجب سربلندی و سر افرازی شما باشد.

زمان : چهارشنبه 18 مرداد 1368 برابر 9 آگوست 1989    ساعت 7 بعد از ظهر

مکان : بیمارستان مصطفی خمینی


پ ن: چون پدر و مادر جمع ،پس باید ریاست رو هم جمع میاوردم ولی چون قشنگ نمیشد صرف نظر کردم.شما هم به بزرگی خودتون ببخشید.

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 11:53 توسط زهرا|


آخرين مطالب
» کنکور زندگی...
» 1.2.3 اکشن...
» خوشبختیت آرزومه...
» توهم...
» از آسمان تا زمین...
» بدو جا نمونی...
» تره اوچین یا tere uchin...!
» گاهی هم سکوت...
» خدا ممنون...
» تولدنامه
Design By : Pars Skin